خاطرات 8ماهگی عسل کوچولو

سلام

8ماهگی عسل کوچولوی من با کلی خاطرات خوب و بد به پایان رسید ...

امسال عید خوبی برات نبود چون از روز دوم مریض شدی همش گریه میکردی و هیچی نمیخوردی من و بابایی اصلا نمیدونستیم مهمونا چطور اومدن و رفتن یه روز مامان جون اینا اومدن خونمون تو اینقد گریه کردی که مامان جون نرفت و تا شب موند خونمون روز سوم بود و خونمون حسابی شلوغ...

تا اینکه شب بعد از اینکه مهمونا تموم شدن بردیمت دکتر گفت یکمی سرما خوردی و با دارو و تدابیر

فوق العاده عمه راضیه من حالت حسابی خوب شد و سیزده به در خوبی رو پشت سر گذاشتیم اولش

میخواستیم نریم ولی وقتی دیدیم هوا حسابی گرمه و حال تو هم خوب رفتیم و حسابی خوش گذشت...

و اما...

عسل خانوم تو این ماه یاد گرفت چهار دست و پا راه بره و جایی رو بگیره و بلند بشه وایسه اولش با میز تلوزیون شروع شد که وقتی تا نیمه بلند شده بود یهو خورد زمین و آآآآآآآآآآی گریه کرد که نگو گوش فلک کر شد

دیگه هیچ چیز تو خونه از دست عسل در امان نیست همه چی غیر از جای خودش همه جا هست ...

عاشق بیرون رفتنی و وقتی میبینی که داری م میبریمت بیرون حسابی خوشحال میشی و دست میزنی

یادم رفته بود بگم که دست زدن هم یاد گرفتی...

کلمه هایی که یاد گرفتی و میگی...

بابا - دایی- دَ (به جای در در) - قا (به جای قاقا) - اه ... وچندتا کلمه نا مفهوم دیگه...

برنامه غذاییت هم یکم تنوع پیدا کرده چون دیگه از فرنی خوشت نمیاد

مامانی عاشقته شیرین عسل

دوست دارم

 


تاریخ : 02 اردیبهشت 1394 - 18:57 | توسط : مامان عسل | بازدید : 374 | موضوع : وبلاگ | نظر بدهید